مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
33
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سال با ملكه در لذيذترين عيشها و گواراترين نعمتها بسر برد . تا اينكه روزى از روزها گشودن درى كه ملكه ، او را از او منع كرده بود ، بخاطرش آمد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و نود و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، جوان را گشودن آن در بخاطر آمد و با خود گفت : اگر در آنجا ذخيرههاى بزرگ و بهتر از آنچه كه من ديدهام نمىبود ، ملكه ، مرا از گشودن آن منع نمىكرد . درحال ، برخاسته ، در بگشود . ناگاه همان عقاب كه جوان را از ساحل دريا گرفته ، بجزيره درافكنده بود ، پديد شد . چون عقاب را بدان جوان نظر افتاد ، به او گفت : نفرين بر آن كسى كه هرگز پس از اينروى شادى نخواهد ديد . چون جوان او را بديد و سخن او را شنيد ، از او بگريخت و عقاب از پى او بشتابيد و او را ربوده ، بر هوا بپريد . و ساعتى نگذشت كه او را در همان مكان نخست كه از آن مكانش ربوده بود ، بگذاشت و ازو غايب شد . پس جوان در آن مكان بنشست و آنچه از نعمت و عزت و فرمانروائى ديده بود ، بخاطر آورده ، بگريست و بناليد . و در كنار آن دريا كه پرنده او را در آنجا گذاشته بود ، مدت دو ماه مكث كرد . و او را آرزو اين بود كه بسوى زن خود بازگردد . كه ناگاه شبى از شبها آن جوان ، بيدار و محزون ، در كار خود بفكرت اندر بود كه گويندهء بآواز بلند ندا درداد و اين مقالت همىگفت كه : چه لذتهاى بزرگ از تو فوت شد . هيهات هيهات ، ديگر به آن لذتها نخواهى رسيد . جوان ، اين ندا بشنيد . از لقاء ملكه و از بازگشتن به آن نعمتهاى بزرگ ، نوميد شد . آنگاه بخانهء كه مشايخ در آنجا بودند ، درآمد و دانست كه بايشان نيز همين ماجرى رفته و سبب گريه ايشان همين بوده است . پس آن جوان پيوسته ميگريست و نوحه ميزد و خوردن و نوشيدن و خنديدن ترك كرد تا وقتى كه بمرد و در پهلوى مشايخ به زير خاك شد .